همه چیز از همه جا هرچه می خواهد دل تنگت از زمین و آسمان،از انسان و جهان حتی از کهکشان را در این وبلاگ ببین. |
|||
پنج شنبه 8 تير 1391برچسب:, :: 17:1 :: نويسنده : محمد نادعلی نژاد
پیرمرد روی نیمکت نشسته بود و کلاهش را روی سرش کشیده بود و استراحت میکرد. سواری نزدیکش شدو از او پرسید: هی پیری! مردم این شهر چجور ادمایی اند؟ پیرمرد پرسید مردم شهر تو چجوریند؟ گفت: مزخرف! پیرمرد گفت: اینجا هم همینطور. بعد از چند ساعت سوار دیگری امد و همین سوال را پرسید. پیرمرد باز هم پرسید مردم شهر خودت چطورند؟ مرد گفت: خوب و مهربون. پیرمرد گفت: اینجا هم همینطور.
![]() ![]() نظرات شما عزیزان:
آخرین مطالب آرشيو وبلاگ پيوندها نويسندگان |
|||
![]() |