همه چیز از همه جا
هرچه می خواهد دل تنگت از زمین و آسمان،از انسان و جهان حتی از کهکشان را در این وبلاگ ببین.
 
 
پنج‌شنبه 08 تیر 1391 :: 17:02 ::  نويسنده : nadalinezhad

پیرمرد روی نیمکت نشسته بود و کلاهش را روی سرش کشیده بود و استراحت میکرد. سواری نزدیکش شدو از او پرسید:

هی پیری! مردم این شهر چجور ادمایی اند؟

پیرمرد  پرسید مردم شهر تو چجوریند؟

گفت: مزخرف!

پیرمرد گفت: اینجا هم همینطور.

بعد از چند ساعت سوار دیگری امد و همین سوال را پرسید.

پیرمرد باز هم  پرسید مردم شهر خودت چطورند؟

مرد گفت: خوب و مهربون.

پیرمرد گفت: اینجا هم همینطور.





درباره وبلاگ


*وبلاگی برای نوجوانان باهوش سرزمین آریایی*برداشت فقط با ذکر منبع* لطفا برو روی لینک NiftyHost کلیک کنید تا کد شارژ ایرانسل رایگان بگیرید
آخرین مطالب
پيوندها
نويسندگان
 
 
 
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران