|
همه چیز از همه جا هرچه می خواهد دل تنگت از زمین و آسمان،از انسان و جهان حتی از کهکشان را در این وبلاگ ببین. |
|||
|
چهارشنبه 09 شهریور 1390 :: 15:24 :: نويسنده : nadalinezhad
در سال۱۷۱۰ میلادی، وزارت مستعمرات انگلستان، مرا مأمور جاسوسی به کشورهای مصر، عراق،ایران،حجاز و استانبول مرکز خلافت عثمانی نمود. مأموریتت من ...
خاطرات « مستر همفر ، جاسوس انگلیسی » که در خلال جنگ دوم جهانی در مجله اشپیگل آلمانی منتشر شد ، حکایت جالب چگونگی شکل گیری مذهب وهابیت است که به شکلی گویا و حذاب جریانات جالب میان محمد عبد الوهاب و مستر همفر را باز گو می کنم. مستر همفر یکی از جاسوسان زیرک و باهوش انگلیس بود که از طرف دولت انگلیس مامور کشورهای مسلمان شده بود.وی در شهر استانبول در محضر یکی از علمای بزرگ ان زمان شروع به فراگیری علوم دینی می کند و با ظاهر سازی همه نظر ها را به خود جلب می کند تا انجا که استادش به او پیشنهاد می کند تا با دخترش ازدواج کند. توصیه می کنم که حتما سر فرصت خاطرات مستر همفر را بخوانید. نکته جالب در این خاطرات بحث های عقیدتی و دینی میان محمد عبدالوهاب و مستر همفر است. بخش دوم: خاطرات مستر همفر در سال۱۷۱۰ میلادی، وزارت مستعمرات انگلستان، مرا مأمور جاسوسی به کشورهای مصر، عراق،ایران،حجاز و استانبول مرکز خلافت عثمانی نمود. مأموریتت من جمع آوری اطلاعات کافی به منظور جستجوی راههای در هم شکستن مسلمانان و نفوذ استعماری در ممالک اسلامی بود. همزمان با من، نه نفر جاسوس دیگر از بهترین و ورزیده ترین مأموران وزارت مستعمرات، در ممالک اسلامی اینگونه مأموریتها را بر عهده داشتند. «موفقیت شما سرنوشت آینده کشورمانرا تعیین خواهد کرد، پس هرچه در قوه دارید بکار بندید تا موفق شوید».
من در حالیکه از مأموریت خود خوشحال بودم، با کشتی به مقصد استانبول مرکز خلافت اسلامی، عزیمت کردم. مأموریت من حاوی دو قسمت بود: نخست، فراگیری زبان ترکی که در آن هنگام زبان رسمی مسلمانان آن دیار بود. من فقط چند واژه ترکی در لندن آموخته بودم. پس از زبان ترکی باید زبان عربی، قرآن و تفسیر و سپس زبان فارسی را یاد می گرفتم. ناگفته نباید گذاشت که یاد گرفتن یک زبان با تسلط کامل به قواعد ادبی و گفتگوی فصیح و درست آن زبان تفاوت دارد. من مأموریت داشتم که در آموختن این زبانها آنچنان مهارتی بدست آورم که بتوانم مانند مردم آنجا صحبت کنم. یاد گرفتن یک زبان در مدت دو یا سه سال ممکن است اما تسلط به آن سالها وقت و فرصت می خواهد و من مجبور بودم این زبانهای بیگانه را بگونه ای فرا گیرم که هیچ نکته ای از قواعد و رموز آن فروگذار نشود و هیچکس را توانایی آن نباشد که در ترک یا ایرانی یا عرب بودنم شک کند. با اینهمه چندان هم از عدم موفقیت کامل خود دلواپس و نگران نبودم زیرا مسلمانان را می شناختم و می دانستم که روح مهمان نوازی، گشاده دستی و حسن ظن ایشان که یادگار تعالیم قرآن و سنت پیامبر است، اجازه نخواهد داد مانند مسیحیان گرفتار سوء ظن و بدبینی گردند. از سوی دیگر حکومت عثمانی آنقدر ضعیف بود که اصولا سازمانی برای کشف شبکه های جاسوسی انگلستان و فعالیت عمال بیگانه در قلمرو ممالک اسلامی در اختیار نداشت. امپراطور و اطرافیانش کاملا ناتوان و متزلزل بودند. پس از چند ماه مسافرت طولانی و خسته کننده سرانجام به دارالخلافه عثمانی رسیدم و پیش از پیاده شدن از کشتی نام «محمد» را برای خود برگزیدم. به محض ورود به مسجد جامع شهر رفتم و از پاکیزگی و نظم و ترتیب و اجتماع مسلمانان در آنجا واقعاً لذت بردم و ناگهان در دل گفتم چرا ما می خواهیم چنین مردم پاکدلی را آزار دهیم؟ و چرا پیوسته برای سلب آرامش و در هم شکستن آنها کوشش می کنیم؟ آیا مسیح اینگونه کارهای ناشایست را تجویز کرده است؟ اما فوراً از این وسوسه های شیطانی و خیالهای باطل استغفار کردم و بیاد آوردم که مأمور وزارت مستعمرات بریتانیای کبیرم و باید مأموریت خود را به تمام معنی انجام دهم و ساغری را که چشیده ام تا آخرین جرعه بنوشم. در نخستین روزهای ورودم به شهر با روحانی کهن سالی از اهل تسنن آشنا شدم. او احمد افندی نام داشت و عالمی وارسته و بزرگوار و نیکو خصال بود. من در میان کشیشهای خودمان مردی به بزرگواری او ندیده بودم. او شب و روز به عبادت مشغول بود و در بزرگواری و وارستگی به محمد(ص) می مانست. او رسول خدا را مظهر کامل انسانیت می پنداشت و سنت او را ملاک رفتار خود قرار داده بود. وقتی نام محمد(ص) را بر زبان جاری می ساخت اشک از چشمانش فرو می ریخت. از خوش اقبالیهای من در دیدار با شیخ یکی این بود که حتی یک بار از اصل و نسب خاندان من پرسش نکرد و پیوسته مرا محمد افندی می خواند. هرچه از او می پرسیدم با بزرگواری پاسخ می داد و خاطرم را عزیز می داشت. مخصوصا زمانی که دانست من از دیار دیگری آمده ام و برای امپراطوری عثمانی که جانشین پیغمبر است خدمت می کنم (این دروغی بود که در توجیه اقامت خود در استانبول به شیخ گفته بودن). علاوه بر این به شیخ گفته بودم من جوانی هستم که پدر و مادر خود را از دست داده ام و خواهر و برادری هم ندارم. اما والدینم برای من مالی به ارث به جا گذاشته اند. گفتم اینک تصمیم گرفته بودن برای فراگیری قرآن و زبانهای ترکی و عربی به مرکز اسلام یعنی شهر استانبول سفر کنم تا پس از اندوختن سرمایه دینی و معنوی ، به کسب و کار مادی با بکار انداختن سرمایه خویش بپردازم. شیخ احمد به من تبریک گفت و بیاناتی کرد که عینا از روی یادداشت در اینجا نقل می کنم: مرا ای جوان، احترام و پذیرائی تو، بنابر دلائلی واجب است و آن دلائل از اینقرارند: ۱. تو مسلمانی و مسلمانان با هم برادرند. ۲. تو مهمان شهر مائی و پیامبر(ص) فرموده: «مهمانرا گرامی دارید» ۳. تو طالب علمی و اسلام احترام طلاب را توصیه کرده است. ۴.تو می خواهی به کسب و کار حلال بپردازی، به مدلول حدیث «کاسب حبیب خداست» از همان لحظه نخست، شخصیت والای شیخ مرا مجذوب خود ساخت. در دل گفتم ایکاش مسیحیت هم به این حقایق آشکار پی می برد. اما از سوی دیگر می دیدم که شریعت اسلام، با آن سماجت و بلند نظری و علو مقام در معرض انحطاط و سقوط قرار گرفته و به سبب فساد و عدم لیاقت حکام مغرور و ستمگر و تعصب عالمان دین و بی خبری ایشان از اوضاع جهان بدین روز سیاه افتاده است. به شیخ گفتم:«اگر اجازه دهید، مایلم زبان عربی و قرآن مجید را در محضرتان بیاموزم». شیخ مرا مورد تشویق قرار داد و از پیشنهادم استقبال نمود، و سوره حمد را نخستین درس من قرار داد، و با بیانی گرم، به تفسیر و تأویل و روشن ساختن معانی آیات آن پرداخت. برای من تلفظ بسیاری از واژه های عربی دشوار بود و گاهی این دشواری به اوج خود می رسید. او پیوسته تذکر می داد که مکالمه زبان عربی را مستقلا درس نمی دهد و باید کلمات را حداقل ده بار تکرار کنم تا به خاطر سپرده شوند. شیخ قواعد ادغام و غیره را به من آموخت تا توانستم ظرف دو سال، تفسیر و تجوید قرآن را نزد او فراگیرم. ترتیب درس چنین بود که پیش از آغاز درس، وضو می گرفت و دستور می داد که من نیز وضو بگیرم. آنگاه رو به قبله می نشستیم و درس آغاز می شد. باید یادآور شوم که وضو در اسلام مجموعه ای از شستشوهای گوناگون است: نخست شستشوی صورت وسپس به ترتیب دست راست از سر انگشتها تا آرنج و دست چپ و مسح سر و پشت گوشها و گردن و شستشوی پاها. هنگام وضو مستحب است که آب در دهان بگردانند و با بینی استنشاق کنند. پیش از آداب وضو، من از شستن دهان با مسواک های آنجا که چوب خشکی بود و همه از پیر و جوان در دهان می گرداندند سخت ناراحت بودم و می پنداشتم که این چوب خشک برای دهان و دندانها زیانبخش است. گاهی می دیدم که دهان را مجروح می کرد و خون از لثه ها جاری می شود اما مجبور بودم این کار را انجام دهم زیرا مسواک قبل از وضو سنت موکدی بود که پشتوانه ای از حدیث نبوی داشت و فضیلت و ثواب بسیار بر آن مترتب بود. در طی اقامتم در استانبول شبها را در مسجدی می گذراندم و در عوض پولی به خادم آن که نامش مروان افندی بود می پرداختم. او مردی عصبانی و بدخلق بود و خود را هم نام یکی از صحابه پیامبر(ص) می دانست و به این نام مبارک افتخار می کرد. یک بار به من گفت: «اگر خدا به تو فرزندی داد نامش را مروان بگذار زیرا او از بزرگترین شخصیات مجاهد اسلام بوده است». شبها شام را در اتاق خادم می خوردم و روزهای جمعه را نیز که عید مسلمانان و تعطیل بود با خادم می گذراندم. سایر ایام هفته را در دکان نجاری شاگردی می کردم و دستمزد ناچیزی می گرفتم، کارم نیمه وقت بود چون باید بعدازظهرها را در محضر شیخ می بودم. دستمزدم نصف مزد کارگران دیگر بود. نام نجار خالد بود و در موقعی که برای نهار از کار دست می کشیدیم نجار مطالبی در فضائل «خالدبن ولید» فاتح اسلام می گفت و او را از اصحاب پیامبر می دانست که مخالفان اسلام را از پا در آورده، هرچند با عمر میانه خوبی نداشته است و احساس می کرده که اگر عمر به خلافت رسد او را عزل خواهد کرد و همین هم شد. اما خالد نجار، مردی فاسدالاخلاق بود و بی جهت به من بیش از کارگران دیگر ابراز اعتماد و علاقه می کرد و من علت آنرا نمی دانستم. شاید به خاطر آنکه هرچه می گفت بی چون و چرا انجام می دادم و با او نه در مسائل دینی و شغلی جرو بحث نمی کردم. چندین بار وقتی مغازه خلوت می شد حس می کردم که خالد به من سوء نظر دارد. شیخ احمد به من گفته که لواط در اسلام از معاصی کبیره است، با اینهمه خالد اصرار می ورزید که با من این کار را انجام دهد. او چندان پایبند دیانت نبود و در باطن عقیده و ایمانی نداشت اما ظاهراً خود را پایبند دیانت جلوه می داد. روزهای جمعه به مسجد می رفت ولی نماز خواندنش در روزهای دیگر هفته مرا مسلم نبود. به هر صورت پیشنهاد شرم آور او را رد کردم. او پس از چندی با یکی از کارگران دیگر که جوان قشنگی از مردم سالونیک بود و ضمنا خود را جهودی جدیدالاسلام معرفی می کرد آن کار شنیع را انجام داد. ترتیب چنین بود که جوان را به انبار چوب پشت مغازه می برد، هر دو می خواستند که وانمود کنند که برای صورت برداری از چوبها به انبار سر می زنند ولی تقریبا آشکار بود که برای چه منظوری رفته اند. من همه روزه در مغازه نجاری نهار می خوردم و بعد برای نماز ظهر به مسجد می رفتم و تا نزدیک عصر در مسجد بودم. نماز عصر را می خواندم، سپس به منزل شیخ احمد می رفتم و نزد او دو ساعت قرآن یاد می گرفتم. علاوه بر قرآن، زبان ترکی و عربی را هم می آموختم. هر جمعه مبلغی از دستمزد هفتگی خود را بابت زکوة به شیخ احمد می دادم و این زکوة در حقیقت نمودار ارادت و علاقه ای بود که به شیخ داشتم و نیز حق الزحمه ناقابلی بود برای درس قرآن. براستی شیخ بهترین روش را در تعلیم قرآن داشت و علاوه بر آن اصول و مبانی احکام اسلامی را با زبان عربی و ترکی به من یاد می داد. وقتی شیخ احمد فهمید که من مجرد هستم و هنوز ازدواج نکرده ام به من پیشنهاد کرد که همسری برای خود اختیار کنم و یکی از دختران او را به همسری برگزینم. من از این کار مودبانه عذر خواستم و دلیل آنرا «عنین» بودن خود جلوه دادم یعنی بیماری ناتوانی جنسی. از پیش کشیدن این عذر چاره ای نداشتم زیرا شیخ مرتبا اصرار می کرد و نزدیک بود علاقه ارتباط ما قطع شود. شیخ احمد زناشویی را سنت پیامبر می دانست و به این حدیث استناد می جست: «هر کس از سنت من روی گرداند، از پیروان من نیست».بنابراین چاره ای نداشتم که ناتوانی جنسی را بهانه قرار دهم.دروغ مصلحت آمیزم شیخ را قانع کرد و دیگر از ازدواج سخنی نگفت و دوستی و صمیمیت ما به حال اول بازگشت. پس از دو سال اقامت در استانبول و پیشرفت در آموزش قرآن و زبانهای ترکی و عربی از شیخ اجازه گرفتم که به شهر خود مراجعت کنم اما شیخ اجازه نمی داد و می گفت چرا می خواهی به این زودی بروی؟ این شهر بزرگی است و آنچه می خواهی در اینجا موجود است. بنا بر مشیعت الهی استانبول دین و دنیا را با هم دارد، شیخ در ادامه سخنان خود گفت: حال که پدر و مادرت در گذشته اند و برادر و خواهری نداری پس استانبول را برای اقامت همیشگی اختیار کن. به هر حال شیخ به ماندنم در آنشهر اصرار می ورزید و انس و علاقه ای زایدالوصف به من یافته بود، من هم به او دلبسته بودم ولی وظیفه ای که نسبت به وطن خود انگلستان داشتم برتر از هر چیز دیگر بود و مرا به بازگشت به لندن مجبور می کرد زیرا ناگزیر بودم گزارش دوساله مأموریت خود را به تفصیل به وزارت مستعمرات بدهم و دستورات جدیدی دریافت کنم. عادت بر این جاری بود که در مدت دو سال اقامتم در استانبول هر ماه گزارشی از حال و تحولات پایتخت عثمانیها به لندن بفرستم. در یکی از این گزارشها موضوع پیشنهاد لواطی را که از سوی کارفرمایم شده بود گزارش دادم. وزارت مستعمرات در پاسخ من دستور داد: اگر قبول آن پیشنهاد رسیدن به هدف را آسانتر می سازد مانعی ندارد. وقتی این جواب را خواندم زمین گرد سرم چرخید و فکر کردم چگونه روسای من شرم نمی کنند و به خاطر مصالح دولت انگلیس مرا به این عمل شنیع تشویق می کنند. بهر حال چاره ای نداشتم و باید جرعه ای را که به لب نزدیک ساخته ام تا پایان بنوشم. ناگزیر بروی خود نیاوردم و از بی مهری مقمات لندن لب به اعتراض نگشودم. روز وداع با شیخ احمد چشمهایش از اشک لبریز شد و مرا با این جملات بدرقه کرد: «خدا به همراهت فرزند! می دانم هنگامیکه دوباره به اینجا برگردی من زنده نخواهم بود. مرا بیاد آور. انشاءالله در حضور پیامبر(ص) در محشر با هم دیدار خواهیم کرد». براستی از دوری شیخ احمد مدتی سخت ناراحت و دل آزرده بودم و اشکهایم بی اختیار فرو می ریخت. اما چه می توان کرد؟ وظیفه بالاتر از عواطف شخصی است. بخش سوم نه نفر همکاران من نیز به لندن فرا خوانده شده بودند. بدبختانه فقط پنج نفر به لندن بازگشتند. از ۴ نفر دیگر، یکی مسلمان شده و در مصر مانده بود. این خبر را معاون وزارت مستعمرات با من در میان نهاد و خوشحال بود که شخص مذکور سری را فاش نکرده است. جاسوس دیگری که اصلا روس بود به روسیه بازگشته و در آنجا اقامت گزیده بود پس از آنکه معاون قسمتهای مهم گزارش اخیرم را بررسی کرد، مرا به کنفرانسی که برای شنیدن گزارشهای ۶نفر جاسوس حاضر در لندن تشکیل شده بود راهنمایی کرده و در آنجا گروهی از صاحب منصبان وزارت مستعمرات به ریاست شخص وزیر حضور داشتند. همکارانم هرکدام قسمتهای مهم گزارش مأموریت خود را خواندند و من به سهم خود رئوس مطالب گزارش ترکیه را به اطلاع حاضران رساندم. وزیر و معاونش و بعضی از حاضران فعالیتهایم را مورد تشویق قرار دادند. با اینهمه من در ارزیابی فعالیتهای جاسوسی در ممالک اسلامی سومین نفر بودم و دو نفر از جاسوسان بهتر از من فعالیت کرده بودند: آن دو نفر جورج بلکود و هنری فانس بودند که به ترتیب اول و دوم شدند. باید اضافه کنم که من در آموختن زبانهای عربی و ترکی و تجوید قرآن و آداب معاشرت اسلامی توفیق بسیار یافته بودم اما در تهیه گزارش مشروح از موارد ضعف دولت عثمانی چندان موفق نبودم. پس از پایان کنفرانس که ۶ساعت بطول انجامید، معاون مرا از این نقطه ضعفم با خبر ساخت. من گفتم: «موضوع مهم برای من در این دو سال یادگرفتن دو زبان، تفسیر قرآن و آشنایی با آداب دین اسلام بوده و فرصت کافی برای پرداختن به امور دیگر نداشته ام.انشاءالله در سفر آینده اگر اعتماد خود را از من باز نگیرید جبران خواهم کرد». معاون گفت: بی شک تو در کار خود موفق بوده ای ولی انتظار ما اینست که در این راه از دیگران فعال تر بوده باشی، او افزود: موضوع مهم برای تو در مأموریت آینده دو نکته است: ۱. یافتن نقاط ضعف مسلمانان که ما را در نفوذ به آنها و ایجاد تفرقه و اختلاف بین گروهها موفق کند زیرا عامل پیروزی ما بر دشمن شناخت این مسائل است. ۲. پس از شناخت نقاط ضعف، اقدام به ایجاد تفرقه و اختلاف ضروری است. هرگاه در این کار مهم توانایی لازم از خود نشان دهی باید مطمئن باشی که در شمار بهترین جاسوسان انگلیس و شایسته نشان افتخار خواهی بود. شش ماه درلندن ماندم وبادختر عمه ام(ماری شوی) که یک سال از من بزرگتر بود ازدواج کردم. در آنموقع سن من بیست و دو سال بود وسن او بیست و سه سال. ماری دختری با هوش متوسط بود ولی زیبایی چشمگیری داشت. رفتار همسرم عادی و متعادل بود ومن بهترین روزهای زندگیم را با او گذراندم، از همان آغاز زناشویی همسرم باردار شده و من با ناشکیبایی منتظر مهمان جدیدمان بودم. اما در این موقع دستور قاطعی از وزارتخانه رسید که باید بدون فوت وقت و بی درنگ به کشور عراق مسافرت کنم، کشوری که سالیان دراز به استعمار خلافت عثمانی درآمده بود. از این مأموریت من و همسرم که در انتظار نخستین فرزند خود بودیم، سخت دچار اندوه شدیم. اما علاقه به کشور و جاه طلبی و میل رقابت با همکاران موجب گردید که عواطف زناشویی و علاقه به کودک تحت الشعاع انجام وظیفه قرار گیرد، از این رو در قبول مأموریت جدید تردید به خود راه ندادم و التماس همسرم که می خواست انجام مأموریت را به روزهای پس از تولد کودکمان موکول کنم بجائی نرسید. روزی که از او جدا می شدم هر دو بسیار گریستیم. او بسختی می گریست و میگفت: «نامه بنویس و رابطه ات را با من قطع مکن. من نیز از آشیانه طلایی کودکمان برایت خواهم نوشت». اما بزودی عواطف خود را کنترل کردم و پس از وداع با او به وزارتخانه برای گرفتن دستورات تازه رفتم. پس از شش ماه مسافرت در دریاها سرانجام وارد بصره شدم، ساکنان این شهر را بیشتر عشایر نواحی نزدیک تشکیل می دهند و دو جناح مهم شیعه وسنی، ایرانی و عرب در اینجا با هم زندگی میکنند. تعداد قلیلی مسیحی نیز در بصره اقامت گزیده اند. در دوران زندگانی این نخستین بار بود که من با پیروان تشیع و ایرانیها آشنا می شدم. بی مناسبت نیست که اشاره ای هر چند کوتاه به عقاید خاص شیعه و اهل سنت به عمل آورم. شیعیان محبان علی بن ابی طالب(ع) داماد و پسرعموی پیامبرند و او را جانشین پیامبر می دانند و بر این باورند که محمد(ص) به نص صریح، علی(ع) را به جانشینی برگزیده، او و یازده تن از فرزندان ذکورش یکی پس از دیگری امام و جانشین بر حق پیغمبرند. به پندار من در مورد خلافت علی(ع) و دو فرزندش حسن(ع) و حسین(ع) کاملا شیعه ذیحق است زیرا بنابر مطالعاتی که دارم شواهد و مدارکی گواه این ادعاست. بی شک علی(ع) دارای صفاتی ممتاز بوده که می توانسته فرماندهی نظامی و حکومت سیاسی اسلام را پس از محمد(ص) بر عهده کفایت گیرد. احتمالا موضوع امامت حسن(ع) و حسین(ع) با احادیثی که از پیامبر به دست ما رسیده و اهل سنت هم انکار نکرده اند، مورد قبول فریقین است. تردید من در جانشینی نه تن فرزندان حسین بن علی(ع) است که شیعه ایشانرا امام برحق دانند. چگونه ممکن است پیامبر(ص) از امامت افرادی که متولد نشده اند خبر داده باشد؟ هرگاه محمد(ص) پیامبر بر حق خدا باشد می تواند از غیبت خبر دهد همانگونه که حضرت عیسی(ع) از آینده خبر داده، اما پیامبری محمد(ص) نزد مسیحیان مورد تایید است. مسلمین می گویند قرآن کریم بزرگترین دلیل نبوت خاتم الانبیاء است. اما من هرچه قرآن را خواندم دلیلی بر این امر نیافتم. در اینکه قرآن کتاب بلند پایه ایست هیچ شکی ندارم و مقام آن را از توراة و انجیل رفیع تر می دانم. داستانهای کهن، احکام و آداب تعالیم اخلاقی و مطالب دیگر، به این کتاب مزیت و اعتبار ویژه ای بخشیده، ولی آیا این ویژگی به تنهایی دلالت بر راستگویی محمد(ص) تواند کرد؟ من در کار محمد(ص) حیرانم! چگونه مردی بیابانگرد که نوشتن و خواندن نمی داند، چنین کتاب رفیعی را به انسانیت عرضه می دارد. هیچکس تاکنون با همه هوشمندی و استعداد کافی نتوانسته کتابی اینچنین به رشته تحریر درآورد و چگونه این عرب بادیه که خواندن و نوشتن نمی دانسته چنین کتابی نوشته است؟ مطلب دیگر، همانگونه که اشاره کردم طرح این پرسش است: آیا این کتاب میتواند دلیلی بر نبوت محمد(ص) گردد؟ من بسیار مطالعه کردم تا پاسخی برای این پرسش بیابم و از حقیقت آگاه شوم. وقتی در لندن موضوع را با یکی از کشیشها در میان گذاشتم، ولی جواب قانع کننده ای نشنیدم، آن کشیش از روی دشمنی و تعصب، پاسخهای بی دلیلی به من داد. چندین بار نیز با شیخ احمد در ترکیه گفتگو کردم ولی جواب شایسته ای نشنیدم. ناگفته نگذارم که طرح مسئله با شیخ احمد، به صراحت با کشیش لندن نبود، زیرا خطر آنرا داشت که مشتم باز شود و یا لااقل در حسن نیت من نسبت به پیامبر اسلام تردید روا دارد. در هر صورت من برای محمد(ص) ارزش و مقامی بلند پایه قائلم. بیشک او در زمره ابرمردانی بوده است که مجاهدات و کوششهای آنان در تربیت بشر غیر قابل انکار است. تاریخ روشنگر این حقیقت است. با اینهمه در پیامبری او هنوز تردید دارم. حتی به فرض آنکه او را پیامبر ندانیم او به مراتب عظیم الشأن تر از نوابغی است که می شناسیم. محمد(ص) از هوشمندان تاریخ هم هوشمندتر است. اهل سنت گویند: ابوبکر و عمر و عثمان بنا بر رأی مسلمین برای تصدی امر خلافت از علی شایسته تر بوده اند. از این رو در گزینش ایشان ، دستور پیغمبر را از یاد برده و مستقلا اقدام کردند. باید دانست که نظیر اینگونه اختلافات در غالب ادیان و بصورت ویژه ای در مسیحیت نیز دیده می شود. اما نکته ای که هنوز روشن نیست استمرار اختلاف شیعه و سنی است که قرنها پس از مرگ علی(ع) و عمر همچنان ادامه دارد. براستی مسلمانان اگر عاقلانه می اندیشیدند به امروز فکر می کردند، نه گذشته ای دور و از یاد رفته. یک بار با بعضی از روسای خود در وزارت مستعمرات موضوع اختلاف شیعه و سنی را مطرح کردم و بدیشان گفتم: «مسلمین اگر معنی زندگانی را می دانستند این اختلافها را رها می کردند و در صدد اتحاد و وحدت کلمه برمی آمدند»، ناگهان رئیس جلسه سخنم را قطع کرد و گفت: «تو باید آتش اختلاف را بین مسلمین دامن زنی نه اینکه آنانرا به وحدت کلمه و رفع اختلافات موجود دعوت کنی». و باز معاون در یکی از جلساتی که با او داشتم پیش از سفرم به عراق گفت: «همفر، تو میدانی که جنگ و درگیری برای انسانها امری طبیعی است و از زمانیکه خدا آدم را آفرید و فرزندان او هابیل و قابیل متولد شدند اختلاف درگرفت و تا زمان بازگشت مسیح همچنان ادامه خواهد داشت. اینک می توانیم اختلافات انسانها را به پنج مقوله تقسیم کنیم: ۱. اختلافات نژادی (سیاه و سفید) ۲. اختلافات قبیله ای ۳. اختلافات ارضی ۴. اختلافات قومی ۵. اختلافات دینی وظیفه تو در این سفر شناسایی ابعاد این اختلافات میان مسلمین است و باید راهها و وسائل دامن زدن به آتش نفاق و اختلاف را تا سر حد انفجار بیاموزی ومقامات لندن را در جریان اخبار و اطلاعاتیکه در این زمینه ها به دست می آوری قرار دهی. اگر بتوانی در قسمتهایی از ممالک اسلامی جنگ شیعه و سنی راه بیندازی بزرگترین خدمت را به بریتانیای کبیر کرده ای! برای ما انگلیسیها زندگی مرفه و آسودگی فراهم نخواهد بود مگر آنکه در مستعمرات خود بتوانیم آتش نفاق و شورش و اختلاف را شعله ور سازیم. ما فی الجمله امپراطوری عثمانی را در صورتی شکست خواهیم داد که در شهرها و ممالک زیر سلطه او فتنه و شورش برپا کنیم. در غیر اینصورت چگونه ممکن است ملت کوچکی چون انگلیسیان بر چنان سرزمین پهناوری پیروز گردد. پس تو آقای همفر باید با تمام قوا کوشش کنی تا روزنه ای برای افروختن آتش هرج و مرج و شورش و تفرقه بیابی و از آنجا کار خود را آغاز کنی. باید بدانی: اکنون قدرن عثمانیها و ایرانیها در منطقه متزلزل است. تو وظیفه داری مردم را علیه فرمانروایانشان بشورانی. بنابر شواهد تاریخی همیشه انقلابات از ناخشنودی و شورش مردم علیه فرمانروایان سرچشمه گرفته است. هرگاه میان مردم یک منطقه اختلاف کلمه و هرج و مرج بروز کند و از اتفاق و اتحاد دست بردارند زمینه استعمار آنها بسادگی فراهم گردیده است» پس از ورود به بصره به یکی از مساجد آن شهر رفتم. امام مسجد از عالمان مشهور سنی مذهب و نامش شیخ عمر طائی بود. او را شناختم، وظیفه ادب بجا آورده و بدو سلام کردم. اما شیخ از نخستین لحظه به من سوء ظن پیدا کرد و شروع به پرسشهایی از هویت، اصل و نسب، خانواده و سوابقم نمود. فکر می کنم احتمالا رنگ چهره و لهجه من او را به شک انداخته بود. اما به هر ترتیبی که بود خود را از آن تنگنا رها ساختم و در پاسخ پرسشهای شیخ گفتم: از اهالی «آغدیر» ترکیه ام و در قسطنطنیه شاگرد شیخ احمد بوده ام. نزد خالد نجار شاگردی کرده ام. خلاصه آنچه را که در ترکیه آموخته بودم برای او باز گفتم.
درباره وبلاگ *وبلاگی برای نوجوانان باهوش سرزمین آریایی*برداشت فقط با ذکر منبع* لطفا برو روی لینک NiftyHost کلیک کنید تا کد شارژ ایرانسل رایگان بگیرید آخرین مطالب آرشيو وبلاگ پيوندها نويسندگان |
|||
|
|